
اینقدر از در و دیوار غم. می بارد که صدای غرش آسمان و بارش ابرها هم در برابر غم هایم هیچ می شوند. اینقدر در دلم اضطراب و تشویق دارم، که حتی تمامی خشم ها و فریادهای درماندگان و بی کسان در مقابلش خاموش می شوند. اینقدر ماتم و شیون در سینه ام نشسته که تاب رویارویی با زندگی را در دل کشته ام. ترس وجودم را خورده است.فشار شدید روانی بر پیکرم می کوبد و درونم را هر روز پیر تر از قبل می کند. فریاد می زنم اما خاموشم.گریه می کنم اما اشکی بر چشمانم جاری نمی شود. می سوزم و می پوسم اما در چهره ام تاثیر نمی گذار...
ادامه مطلب