اینقدر از در و دیوار غم. می بارد که صدای غرش آسمان و بارش ابرها هم در برابر غم هایم هیچ می شوند.
اینقدر در دلم اضطراب و تشویق دارم، که حتی تمامی خشم ها و فریادهای درماندگان و بی کسان در مقابلش خاموش می شوند.
اینقدر ماتم و شیون در سینه ام نشسته که تاب رویارویی با زندگی را در دل کشته ام.
ترس وجودم را خورده است.فشار شدید روانی بر پیکرم می کوبد و درونم را هر روز پیر تر از قبل می کند.
فریاد می زنم اما خاموشم.گریه می کنم اما اشکی بر چشمانم جاری نمی شود.
می سوزم و می پوسم اما در چهره ام تاثیر نمی گذارد.
غمگینم،نالان و پریشانم، پریشان از روزگار و دور و اطرافم
هیچ چیز به ذهنم نمی رسد و مغزم تاب و توان یاری با مرا در برابر مشکلات ندارد.
نه ناچار ذهنم را به مسیر انحرافی غیر از غم هایم می کشانم.
ما را در سایت یاسینا و پرواز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30