
رو دلم کاغذِ رنگی می زارم که شاید بتونه، رنگی بگیره واسه ی تحملِ، روزهای بد بتونه ،یه خرده پنهون بمونه واسه ی ندیدن، چهره ی غمگینم دارم صورتک، رو صورتِ غم می زنم پلک هامو با سایه، روشن می کنم که شاید، سیاهی چشم هامو،پنهونش کنم واسه ی ندیدن، اشک های چشمم، می تونم با یک عینک چشم هامو، قایم کنم اما می دونم نمی شه، درد من از توی قلبم حتی یکم، کم نمی شه نمی دونم، من می تونم واسه ی تمام عمرم که روزها میان و میرن بتونم، بدون چشم هات حتی لحظه ای، بمونم گل عمرم، نفس من دنیای امروز و فردام پیش من باش قدر دست و قلب من باش تو وجودم چیزی کم نیست که نتونم دنیا رو بهت ببخ...
ادامه مطلب
شهزاده ی رویای من، امشب، که خوابم می کنی در خاطراتِ ماندگار، تنها تو، یادم می کنی در بین رویا، توی خواب من ماندم و یک رهگذر در خاطراتِ بی گذر یک عابری، از جنس من دیدم نشسته، در برم تا آمدم صحبت کنم دیدم که هستم، بی نصیب از لطف و رویش، توی خواب باز این دل، تنهای من تنهای تنها،خسته است تنها به روی اسب او از خواب خود، بیرون زدم رویا بدادم نرسید تا صبح غلطیدم به خود اما نیامد شاه من اسبش که دنبالش دوید از یاد و خواب من برفت از یاد و خواب من برفت...
ادامه مطلب