در زمستان بلا، گم گشته ام در میانِ برگ های خیس و تر زیر پای عابران، له گشته ام می کشاند عابری، با کفش خود تکه ای از قلب من را، زیر پا می رود ناغافل ، از فریاد من می دود در کوچه ای، با تکه ای از قلب من ...